کمکم کن خرمن رخوت من شعله میخواد ....
چه مرثیه ای متوان سرود در وصف روان بودن . میرویم که بفهمیم چگونه میتوان نرفت اما با اینکه هیچ نفهمیدیم باز هم میرویم .با این تفاوت که اینک سریعتر میرویم.((دچار باید بود /دچار یعنی عاشق....)).
اون چیزهایی که واسم ارزش بودن یه روزی دیگه حتی ارزش فکر کردن هم ندارن.حاضرم سایه م رو به شیطان بدم .میخوام توانم هم مثل موهای سیاهم که به سپیدی دلباخته اند و به پاییز عمر خودشون تعزیم میکنند ؛ تمام بشه !!!
چرا همیشه کسی باید حرف عاشق رو گوش کنه؟ چرا قصه ی یه عاشق نمیتونه افسانه نشه؟ چرا من هر وقت دلتنگ میشم واسه کیا مینویسم؟ |